چه میخواهی از این تصویر مغشوش و گریزنده؟
چه میگوئی؟ نمیدانی که دستانم به امیدی گره خورده است و
چشمانم دگر آبی نمیبیند خیابان را؟
بیا دست از گمان بردار.
درفشی ساعت افسرده شب را بروی دیوار نموری میکشد بردوش!
و کاوه آه می پیچد به گرد خویشتن بر صصفحه جای عقربه خاموش
برای من برای تو
برای ما از امشب عشق زیبا نیست!
بیا دست از گمان بردار.
زمانی تیشه فرهاد کوهی را تکان میداد
ولی امروز
گرو مانده میان دست زردی و زبانی سرخ.
مرا راهی کن از این سرزمین تا دور دستی دور
مرا راهی کن از این آرزو تا بیشه ای و خاطراتی ناب
میان راه نباری دختر باران
اگر زخم تنم در زیر باران تو بشکافد!
و خط و نقطه چینی از تنم ماند میان را
نباری دختر باران
دگر تا انتهای پل و پایان مه و تردید راهی نیست
زمانی باز خواهم گشت
در آن هنگام من ترکیبی از فانوش و ناقوسم.
دگر تا انتهای پل و پایان مه و پرچین راهی نیست
نبار ای دختر باران
تو زیر چشمهایت
شیروانی نیست. |